تبليغاتX
نگاه کن

نگاه کن

پس از ما هم بهاری،گلشنی،باغی،زمستانی است

پس ازما هم خزانی،برگریزانی،زمستانی است

پس ازما هم به سایه روشن شب های مهتابی

نوای گریه ای،سوز و گدازی،عهد و پیمانی است

دوباره از چراغ لاله ها و ساغر گل ها

به روی سبزه ها،پیمانه ای،بزمی،گلستانی است

بسا بعد از من و تو در میان کودکان ما

نگاهی،وعده گاهی،وعده ای،ایام هجرانی است

دوباره رهروی شب های تنهایی به کوی یار

اسیری،عاشقی،دیوانه ای،سردرگریبانی است

دوباره برگ پاییزی زبان بگشاید و ازپی

بساط عشرتی،شوقی،نشاطی،وصل جانانی است

                                                                                       بیژن ترقی

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12 PM  توسط زیبا  | 

یکی از سربازان ناپلئون جنایتی کرد و به مرگ محکوم شد.

روز اعدام٬ مادر سرباز التماس کرد که زندگی پسرش را به او ببخشند.

- خانم ٬ عمل پسر شما سزاوار ترحم نیست.

مادر گفت: می دانم. اگر سزاوار ترحم بود که دیگر به بخشش احتیاج نداشت. بخشش یعنی این که آدم بتواند فراتر از انتقام یا عدالت برود.

وقتی ناپلئون این جملات را شنید٬ دستور داد حکم اعدام را به تبعید تبدیل کنند.

                                           قصه هایی برای پدران٬ فرزندان٬ نوه ها

                                                          پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 6 PM  توسط زیبا  | 

این مطلب در واقع سخنی با وبلاگ نویسان و خوانندگان محترمی است که مطالب وبلاگ ها را می خوانند .

به نظر من وقتی شخصی مطلبی در وبلاگ خود می گذارد پس آن مطلب متعلق به اوست به خصوص که توسط خود وی نوشته شده و برگرفته از جایی نباشد.

پس چه خوب است که خوانندگان و دیگر وب نویسان محترم ٬ آن مطلب را به اسم خود و در وب خود قرار ندهند و یا اگر دوست دارند آن را داشته باشند حداقل مطلب را با ذکر نویسنده بیاورند.

در هر حال ما در حال تبادل اطلاعات با یکدیگر هستیم و باید به حریم هم حرمت بگذاریم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11 AM  توسط زیبا  | 

 

گذشت زمان ممکن است شکل احساسات را عوض کند اما در معنی آن تغییری به وجود نمی آید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 4 PM  توسط زیبا  | 

 

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی٬ چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

                                                                                            گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 2 PM  توسط زیبا  | 

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11 PM  توسط زیبا  | 

 

انگار ما آدم ها تازه وقتی از هم دور می شویم می فهمیم که چقدر دلمان برای هم تنگ می شود. هر چند وقتی کنار هم هستیم هم همدیگر را دوست داریم اما نمی دانم خاصیت این دوری چیست که بیشتر ما را به هم نزدیک می کند.

ولی امیدوارم همیشه قدر همدیگر را بدانیم . شاید همیشه و هر آن دوری اتفاق بیفتد پس چه بهتر که وقتی کنار هم هستیم از وجود هم لذت ببریم .

 بعضی وقت ها دلم می خواهد زمان را نگه دارم تا دوری به عقب بیفتد و یا حتی از وقوع آن جلوگیری کنم اما زمان کار خودش را می کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11 PM  توسط زیبا  | 

برای مسافری که خودش می داند

دوری خیلی سخت است ٬ چه کسی را کنار خودت داشته باشی و از او دور باشی و چه کسی از کنارت هر چند برای مدتی کوتاه دور شود.

مخصوصا که کسی را عاشقانه که نه هم عاشقانه و هم خالصانه دوست داشته باشی.

که می دانی او هم قسمتی از وجودت است٬ بخشی از زندگی تو و یا تمام زندگی تو.

وقتی کنار هم هستیم نمی دانیم اما ...

این مطلب را برای کسی می نویسم که با تمام وجود دوستش دارم. از شادیش خوشحال می شوم و در ناراحتی غصه دارش.

کسی که عاشقانه و خالصانه دوستش دارم٬ قسمت بزرگ و تمام زندگی من است٬ و حالا نبودش برایم سخت است.

تمام آرزویم این است که همیشه او را خوشحال ببینم و در حال پیشرفت و موفقیت.

دلم می خواهد اگر ناراحتش کردم مرا ببخشد .

از خدا می خواهم او را حفظ کند و سلامتش بدارد و فاصله این دوری را کوتاه.

دلم برایت تنگ می شود ٬ بیشتر از آنچه که فکرش را بکنی و بدان هر جا که باشی قلب هایمان به هم نزدیک است.

امیدوارم موفق و سلامت باشی و به هر آنچه که آرزویش را داری برسی.

به خدا می سپارمت و به امید دیدار.

زندگی ٬ عشق ٬ فردا با توست٬ از فکر و خیال باطل همانند نسیمی گذر کن

همانند گل باش٬ دوست داشتنی و زیبا

همانند دریا باش٬ با صلابت

و همانند یاس آرام

دوستت دارم با تمام وجود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10 PM  توسط زیبا  | 

... ذهنی که بنیادش بر گذشته است٬ ذهنی که همیشه در زمان نوسان داشته است و اسیر هزاران عادت شده است نمی تواند به این سادگی ها خود را از قید خاطرات گذشته آزاد گرداند٬ یا بکوشد تا به پیروی از فلان نظریه فلسفی٬ مثلا این که باید همیشه در حال زیست٬ نه آینده ای وجود دارد و نه گذشته ای٬ در آینده هیچگونه امیدی نیست٬ پس حال را غنیمت شمار و حداکثر تتمع را از آن بر گیر... و نظیر این توصیه های فلسفی و نظری دست از گذشته بردارد و در حال حرکت کند. وقتی زندگی واقعی و کنونی من تحت تاثیر گذشته است و سایه گذشته بر حال من سنگینی می کند٬ چگونه می توانم در حال باشم و   زندگی کنم؟

برای رهایی از گذشته ٬ذهن باید توانایی نگاه کردن داشته باشد. و زمانی ذهن می تواند واقعا نگاه کند که دست از نکوهش٬ رد و قبول و تعبیر و چون و چرا بردارد٬ دل از اندیشه " شدن" برگیرد٬ خود را به چیزهایی به عنوان متعلقات "من" نچسباند و وابسته نکند و همه چیز را آن طور نگاه کند که یک درخت را نگاه می کند٬ یک تکه ابر را نگاه می کند٬ یعنی تنها نگاه باشد و بس.

                                                                                                       کریشنا مورتی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 6 AM  توسط زیبا  | 

 

نمی دانم چرا این همه صبر کردم

کاش زودتر می فهمیدم که هیچ چیزی قرار نیست باشد

اما بدان که همیشه چه باشی چه نباشی

جاودان هستی هر جا که باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 4 PM  توسط زیبا  | 

بسم رب

گاهی اوقات فکر می کنم چقدر آدم ها با مزه هستند. تو داری زندگی خودت را می کنی و به هیچ کس کاری نداری، دیگران را دوست داری ، به آن ها احترام می گذاری و تا جایی که می توانی هر کاری از دستت بربیاید برایشان انجام می دهی. اما انگار به قول دوستی که می گفت چه خوب باشی و چه بد برایت حرف است ، حتی اگر خوب هم باشی حرف ها برای گفتن از تو دارند که خودت هم از شنیدن آن ها خنده ات می گیرد و یا ناراحت می شوی.

پس همان بهتر که به هیچ کس کاری نداشته باشیم و زندگی خودمان را بکنیم ، چون بالاخره در هر وضعیتی حرف وجود دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 2 PM  توسط زیبا  | 

 

چه خوب است با هم و برای هم ماندن

چه خوب است با هم  و برای هم زیستن

با هم و برای هم سوختن و ساختن

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 12 PM  توسط زیبا  | 

 

... اشک هایی را که در چشم هایم جمع می شود نمی بیند٬ این افتخار را به او نمی دهم٬ آن ها را فرو می خورم و بعد توی آشپزخانه٬ جایی که مادرم منتظرم است٬ بیرون می ریزم.

                                                                                     کریستین بوبن

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 12 PM  توسط زیبا  | 

... نخستین وظیفه حافظه آن است که صور گذشته ای را که با صور حال مشابه هستند زنده کند تا به ما حالاتی را که پیش از آن و بعد از آن به وجود آمده اند نشان دهد. بدین وسیله می توانیم تصمیمی را که شایسته و مفید است بگیریم. ولی وظیفه او منحصر به این نیست، حافظه به ما اجازه می دهد که در یک شهود باطنی لحظات مستمر فراوانی را در نظر بیاوریم و بدین سان ما را از جریان و حرکت اشیاء ، یعنی آهنگ طبیعی حرکت آن ها، بی نیاز می سازد. هر چه حافظه بیشتر بتواند لحظات گذشته را دریک آن جمع و مدغم سازد، قدرت ما را بر ماده بیشتر می کند. بدین ترتیب، بالاتر از همه، حافظه هر موجود زنده به اندازه قدرت عملی است که این موجود بر اشیاء دارد.

                                                                                              هانری برگسون

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 7 AM  توسط زیبا  | 

... هنگامی که یک کلام نفسانی را در اختیار داریم و شکل یا مجسمه ای را به وضوح و با حالت زنده تصور می کنیم یا آهنگی کشف می نماییم، بیان هنری به نحو کامل به وجود می آید و چیز دیگری لازم نیست. حال اگر ذهن را برای گفتن آن کلام یا خواندن آن باز کنیم... آنچه را در باطن گفته یا خوانده ایم به ظاهر با صدای بلند می گوییم و می خوانیم.

اگر شروع به زدن پیانو کنیم یا قلم نقاشی یا تیشه حجاری به دست بگیریم، عمل سابقا انجام شده است و آنچه لازم است این است که عملی را که در باطن به اختصار و سرعت انجام داده ایم به تفصیل اجرا کنیم( این امر مربوط به عمل است نه فعالیت هنری)

                                                                                                 بندتوکروچه

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10 PM  توسط زیبا  | 

 

آگاهی بنده نه از این یا آن چیز و نه در این یا آن لحظه زمان٬ بلکه از آن است که در سراسر هستی خود بیمناک بوده است. او هراس مرگ را که خدایگان همه هستی ها است احساس کرده است.

                                                                                                  هگل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 4 PM  توسط زیبا  | 

 

... اشک های را که در چشم هایم جمع می شود نمی بیند٬ این افتخار را به او نمی دهم٬ آن ها را فرو می خورم.

                                                           کریستین بوبن

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9 AM  توسط زیبا  | 

 

... ما زندگی را با نگرانی خود درباره مرگ رنجور می کنیم و با نگرانی درباره زندگی٬ مرگ را.

... هیچ چیز چنین زیبا٬ چنین درخشان نیست که چنان انسانی عمل کنی! و هیچ آموزه ای چنین دشوار نیست چنان چون بدانی که زندگی را چه گونه زیست کنی٬ طبیعی و خوب٬ و زمخت ترین ناخوشی ما آن است که بودن خود را تحقیر کنیم.

                                                                                       میشل دومونتین

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 7 AM  توسط زیبا  | 

هر جا را فکر بکنی دنبال تو گشتم و گشتم

اما انگار آب بودی بخار شدی رفتی هوا

تمام شب های مهتابی را که پر از یاد تو هست

چشم به راه موندم و موندم

اما انگار شب های مهتابی هم تو را از من دزدیدند

زندگی بدون تو انگار یه جور دیگه شده٬ انگار یه چیزی کم داره

شاید اون خودم باشم که باید حتی بدون بودنت

زندگی را شروع کنم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 9 PM  توسط زیبا  | 

 

می توان در ازدواجی٬ ده سال مجرد بود٬ می توان ساعت ها بدون بیان کلمه ای صحبت کرد٬ می توان با تمام دنیا خوابید و باکره بود.

                                                                    کریستین بوبن

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 4 PM  توسط زیبا  | 

 

... برای بالا رفتن پاهای خویش را به کار گیرید! مگذارید شمارا بالا کشند٬ بر سر و بر گرده بیگانگان منشینید.

                                                          چنین گفت زرتشت-نیچه

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 4 PM  توسط زیبا  | 

... آن ها دقیقا می دانند که چند گرم مواد منفجره مورد نیاز است تا بشود یک مرد را کشت٬ اما هیچ نمی دانند که خداوند را چگونه بپرستند٬ آنان حتی نمی دانند چگونه می توانند فقط یک ساعت شاد و خوشبخت باشند.

                                                                                   هرمان هسه

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1 PM  توسط زیبا  | 

حیات آدمی چیست٬ تصویری از ذات الوهیت.

                                                                                    هولدرلین

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12 PM  توسط زیبا  | 

ابدیت همان زمان است و زمان همان ابدیت٬ اگر آن ها متفاوت به نظر می آیند٬ تفاوت در خود توست.

                                                                                    آنجلوس سیلسیوس

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12 PM  توسط زیبا  | 

 

وجود انسانی تنها بر اساس انکشاف اصیل نیستی می تواند به هست ها نزدیک شود و در آن ها رسوخ کند. اما از آن جا که وجود در ذاتش خود را به هست ها مربوط می کند-آن هست هایی که نیست و آن هست هایی که هست- وجود به خودی خود در هر مصداق از نیستی قبلا منکشف شده به ظهور می رسد.

                                                                                         هایدگر

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 7 AM  توسط زیبا  | 

اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن٬ اگر کسی را دوست داری خردش نکن٬ اگر دستی را گرفتی رهایش نکن.

                                                                       زرتشت

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 9 PM  توسط زیبا  | 

... هر دو اشتیاق دارند تا به هنگام رویایی با مرگ { یکدیگر را} دلداری دهند٬ ولی هر کدام به شیوه ای مخالف دیگری٬ و هر دو هم به درستی٬ یکی خواست زندگی را تصدیق می کند تا از خلال آن زندگی برای همیشه تامین گردد و دیگری با نمادهای رنج و مرگ٬ انکارخواست زندگی و بازخرید شدن از دنیایی را بیان می دارد که مرگ و اهریمن در آن سلطنت دارند.

                                                                                               شوپنهاور

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 6 PM  توسط زیبا  | 

کدامین هوس کودک مرا بی سرپرست و محروم از سایه پدر و مادری که می توانستند سایبانش باشند، کرده است؟کودکی که در آرزوی محبت مادری است که هرگز نداشته است و پدری که می توانست راه و رسم زندگی را به او نشان دهد.

کودکی که از نگاه ترحم انگیز دیگران نفرت دارد و حرف های هرکس وناکس آزارش می دهد. شاید خیلی چیزها رانداند ولی پدر و مادر و بودن با آن ها را حق مسلم خود می داند، این که در خانه خودش باشد و نه در بهزیستی و پرورشگاه. با بچه هایی که آن ها را نمی شناسد و قوانینی که گر چه دوست ندارد ولی مجبور به رعایت آن هاست.

عده ای از این کودکان اگر شانس یارشان باشد تحت سرپرستی خانواده ای درمی آیند و زندگی جدیدی را شروع می کنند ولی بر سر دیگر آن ها چه می آید که هر روز هم به تعدادشان اضافه می شود؟

هوسی که سرانجامش طفلی است بی سرپرست و بی خانمان چه لذتی دارد؟ آیا آن ها قربانیان این هم آغوشی نفرت انگیز هستند؟ آیا آن ها خواهند توانست  پدر و مادر خود را مورد عفو قرار دهند و اشتباه آن ها را تکرار نکنند؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 4 PM  توسط زیبا  | 

اگر ظاهری ساکت و آرام دارم / ولی درونم غوغایی است، مبارزه ای است / با آنچه هستم و آنچه باید باشم / من همانم، عوض نشده ام / دنیا همان دنیاست / اما شاید آدم ها عوض شده اند، شاید هم من /کسی چه می فهمد / اگر من حرفی نمی زنم شاید فکر می کنند با آن ها مشکل دارم / این طور نیست من نمی خواهم کسی را ناراحت کنم / می خواهم در خودم بریزم / عده ای که دم از دوستی می زنند همه چیز را به شوخی می گیرند ونصیحت / اما من می دانم / شاید در حال عوض شدن هستم و شاید نه / فقط من را به حال خود بگذارید و اذیت نکنید، ندانید در اندرونم چیست، نخواهید فهمید/ نمی خواهم کسی از اندرونم چیزی بداند، چون شما را دوست دارم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 4 PM  توسط زیبا  | 

حس غریبی است اولین عاشق شدن

نگاه ها در هم چفت می شوند

ضربان قلبت تند می شود

کلافه هستی و نمی دانی چه کنی

و چقدر زیباست که ندانی چه کنی

و ناپخته قدم در راه اولین عشق می گذاری

اولین عشق می گذرد  و عشق های بعدی از راه می رسند

و این بار می دانی چه کنی

دیگر آن معصومیت اولین نگاه را نداری

ضربان قلبت عادی و کاملا خونسرد هستی

سال ها می گذرد و هنوز می خواهی

یک بار دیگر اولین عشق را تجربه کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 7 PM  توسط زیبا  | 

هلالی تنم شد زین غم که با طغرای ابرویش

که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

                                                                 حافظ

 

دیده تا میم دهان و نون ابروی تو دید

نقش آن بستم به دل چون بود هر دو نقش من

                                                               کمال خجندی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 6 AM  توسط زیبا  | 

کتاب را یکباره مخوان٬ بلکه به تدریج و در جلسات متعدد مطالعه کن پس از آن که تمام کردی برای فهم آن مطالعه را از سر بگیر.

                                                                                             اسپینوزا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1 PM  توسط زیبا  | 

دوستت دارم٬ نه به خاطر شخصیت تو٬ بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

                                                                          گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11 AM  توسط زیبا  | 

 

جامه غصه درآریم و خلعتی از یاس و شقایق پوشیم

همچو مرغان سبکبال باشیم

همچو دریا٬ دشت٬ پروانه

عاری از هر کینه و نیرنگ و تزویر و ریا باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 5 AM  توسط زیبا  | 

... درباره مرگ باید مانندعشق سخن گفت ٬ با صدایی آرام.

... تو برای من همشه دست نیافتنی بودی ٬ حتی وقتی به من نزدیک بودی.

... خدا به زمین می آید٬ به همان سادگی که موسیقی موتسارت به آسمان می رود ولی گوش های ما قادر به شنیدن صدای او نیستند.

                                                         کریستین بوبن

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 4 PM  توسط زیبا  | 

تماشا می کند هر دم دلم در باغ رخسارش

به کام دل همی نوشد می لعل شکر بارش

دلی دارم٬ مسلمانان٬ چو زلف یار سودایی

همه در بند آن باشد که گردد گرد رخسارش

چه خوش باشد دل آن لحظه!  که در باغ جمال او

گهی گل چیند از رویش٬ گهی شکر ز گفتارش

گهی در پای او غلتان چو زلف بی قرار او

گه از خال لبش سر مست همچون چشم خونخوارش

از آن خوشتر تماشایی تواند بود در عالم

که بیند دیده عاشق به خلوت روی دلدارش!

چنان سرمست شد جانم ز جام عشق جانانم

که تا روز قیامت هم نخواهی یافت هشیارش

بهار و باغ و گلزار عراقی روی جانان است

ز صد خلد برین خوشتر بهار و باغ و گلزارش

                                                                             شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی

                                                                                          متخلص به عراقی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 7 AM  توسط زیبا  | 

نظر افلاطون درباره موسیقی:

چهار مقام موسیقایی عبارتند از:

لیدیایی: موسیقی با تن آرام و غم انگیز

ایونی:موسیقی با تن سبک با فاصله سکوت های زیاد و سستی آور

فریژی:موسیقی مهیج٬ حماسی در ستایش سلحشوری و مردان نیک

اوری:موسیقی با ریتم تند در ستایش خدایان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 5 PM  توسط زیبا  | 

تعلیمات ابتدائی باید در کودکی صورت گیرد و این امر نباید با اجبار همراه باشد٬ زیرا مرد آزاد حتی در تعلیم نیز باید آزاد باشد... معلوماتی که با اجبار آموخته شود مدت کمی در ذهن می ماند.

بنابراین٬ در تعلیم راه اجبار پیش مگیر بلکه هر گونه تعلیم را با نوعی تفریح و سرگرمی توام کن٬ این امر تو را به درک استعداد و تمایل کودک مدد خواهد کرد.

                                                                                   افلاطون

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 3 PM  توسط زیبا  | 

 

این که مردمان هیچگاه نخواهند به اندیشه مرگ بیندشند مرا شاد می کند! بسیار خوش دارم دست به کاری زنم که برای آن ها٬ اندیشه زندگی را صد بار خواستنی تر کنم.

                                                        فردریش نیچه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11 AM  توسط زیبا  | 

 

آنچه را در مرگ از آن می هراسیم به هیچ روی درد نیست٬ زیرا درد آشکارا در این سوی مرگ است و از آن فراتر٬ ما اغلب از درد به مرگ پناه می بریم و بالعکس گاهی درد هولناکی را برای فرار از مرگ تاب می آوریم... و از آن جا که فرد ابژه شدگی ویژه خود خواست زندگی است٬ {پس} تمامی طبیعتش با مرگ مبارزه دارد.

                                                                                   شوپنهاور

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 6 AM  توسط زیبا  | 

من مدت ها است که دارم به همه چیز فکر می کنم و مطالعه می کنم. به قول دوستی شاید زیاد هم درست نباشد.چون خیلی چیزهای دیگر را از دست می دهم . ولی من دارم خودم را به دست می آورم. درست است که در ازای این خود سازی چیزهایی را هم از دست می دهم ولی نمی دانم...

راستش شاید فهمیدن من برای دیگران کمی سخت شده و این حتما خوب نیست و خودم هم می دانم. اما من چیزی بدتر از قبل نشده ام. شاید کمی رفتارم عوض شده ولی خصوصیاتم همان است.

اصلا دلم نمی خواهد باعث رنجش کسی بشوم. یا شاید در مرحله ای گیر افتاده ام. اصلا نمی دانم.

بعضی از ما انگار نمی خواهیم همدیگر را همان طور که هستیم بپذیریم و می خواهیم همه را باب میل خود در آوریم.

کاش می شد بگویم که این تغییر فقط مربوط به خودم است و نمی خواهم کسی را از خود برنجانم.

کاش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11 PM  توسط زیبا  | 

 

ارزش زندگی در گستردگی آن نیست، بلکه در استفاده در آن است...من از زندگی ام دو برابر دیگران لذت می برم ... اکنون که می بینم زندگی ام در زمان محدود است، می خواهم وزن آن را بیشتر کنم... و از آن جا که مالکیت زندگی کوتاه است، می خواهم آن را عمیق تر و سرشار تر کنم.

                                                        میشل دومونتین

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 5 PM  توسط زیبا  | 

باغ دست های منو پر گل کن

آسمون زندگیمو آفتابی کن

نگذار ابرهای سیاه ببارند بر دل من

دریای دریچه دیدنمو پر و لبریز کنند

من به یک نگاه تو محتاجم

ای که چشم هات آدمو مسخ می کنه

چه کسی دست های سرد منو گرمی می ده

تو اگر با من نباشی کی به دادم می رسه تو روزهای تنهایی

کی برام آغوششو باز می کنه

وقتی که جای امن می خوام

کی برام ستاره های آسمون رو می چینه

وقتی شب هام نور نداره

کی برام وقت سحر می شه مرغ نغمه خوان

منو بیدار می کنه با صدای دلنشینش

نمی دونم تو کی هستی که این همه خوبی داری

هر کی هستی یه جایی همین جاها

یه روزی می بینمت

که به دنبال کسی برای دادن خوبی هستی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12 PM  توسط زیبا  | 

یادت باشد دنیا گرد است ٬ هر وقت فکر کردی دنیا به آخر رسیده همان جا نقطه آغاز است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 6 AM  توسط زیبا  | 

دوست واقعی تو کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

                                                گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 6 AM  توسط زیبا  | 

بعد از ظهر است. سوار ماشین هستی و طبق معمول در ترافیک مانده ای و البته کمی عجیب است که این موقع روز تا این حد ترافیک باشد. کمی که جلوتر می روی می بینی ماشین ها برای خانمی صف کشیده اند و هر یک می خواهند به نحوی او را به دست آورند. سن زیادی ندارد ولی طرز آرایش و لباس پوشیدنش غلط انداز است. بالاخره بعد از مدتی با یکی از همان ماشین ها توافق می کند و می رود.

هم آغوشی و هم بستری با مردی که او را نمی شناسد چه لذتی دارد؟ این که هر روز و هر شب با اشخاص مختلفی باشد و وجودش را در اختیار آن ها بگذارد فقط برای این که پول بیشتری به دست بیاورد.

آیا این راه برای کسب درآمد و امرار معاش است؟ به بعضی از آن ها که نگاه می کنی حتی هنوز نمی دانند معنی عشق واقعی و لذت عشقبازی حقیقی چیست. فکر می کنند هر کسی قیمت بالاتری پیشنهاد کند او بهترین است و در واقع برای آن ها غیر از این هم نیست.

چه عواملی باعث می شود تا دختران جامعه ما به این راه کشیده شوند، راهی که گرچه فکر می کنند بهترین منبع درآمد برای آن ها است ولی نتیجه اش بیماری، افسردگی و از همه مهم تر سرخوردگی اجتماعی است.

آیا می توان تنها عامل فقر را منشا آن دانست و بر این باور باشیم که نداشتن زندگی مناسب در نهایت منجر به خود فروشی می شود؟

البته این تنها عامل نیست و مواردی چون نداشتن اطلاع و آموزش، برخورد نامناسب و تدافعی دیگر اقشار نسبت به آن ها و محدودیت در باز کردن و روشن نمودن این مسائل نیز باعث می شود روز به روز شاهد گسترش بیشتر این معضل باشیم.

وقتی بر اثر آموزش ندادن و قبح دانستن مسئله سکس هنوز خیلی از جوان ها نمی دانند در یک رابطه جنسی چه رفتاری داشته باشند و چه مسائلی را رعایت کنند، چطور انتظار می رود در سطح وسیع تر آن آموزش دیده باشند و نکات لازم را رعایت کنند.

در هر حال این افراد جزئی از همین جامعه هستند و این وظیفه دیگران و به خصوص دولت است که با آموزش های مناسب و لازم و حمایت کردن و ساماندهی آن ها مانع گسترش خود فروشی زنان گردد.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 6 PM  توسط زیبا  | 

دوست دارم باد باشم گرد مهربانی را بپاشم

دوست دارم اشک باشم خالی کنم غم

دوست دارم موج باشم ره نوردم سینه دریا دلان

دوست دارم روحم از عطر گل یاس٬ از لطافت باشد

دوست دارم...

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 1 PM  توسط زیبا  | 

زیبا را گم کرده ام

چند بار از او دور افتاده ام٬ نمی دانم

غریبه ام با خود

نمی دانم این زیبا کیست

کارهایش ٬ رفتارش را نمی دانم

همه چیز از نظرش بی رنگ و لعاب است

زیبا را نمی خواهد...

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 6 AM  توسط زیبا  | 

 

 

... زندگی هیچ چیز بزرگی ندارد. زندگی پر است از چیزهای کوچک. اما اگر تو بدانی که چگونه با این چیزهای کوچک خوش باشی٬ آن ها را به چیزهای بزرگ دگرگون خواهی کرد.

                                                                   اوشو

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 8 AM  توسط زیبا  | 

 

 

اگر انسان با روح پاک کسی را دوست داشته باشد هر کاری٬ حتی روابط جنسی ٬ جایز می شود.

                                                                                  اگوستین قدیس

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 8 AM  توسط زیبا  | 

مطالب قدیمی‌تر