تبليغاتX
نگاه کن

نگاه کن

 

 

وظیفه باعث می شود تا کارها را به خوبی انجام دهی ٬ اما عشق کمک می کند تا آن ها را زیبا انجام دهی.

                                                               ضرب المثل کوبایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 6 AM  توسط زیبا  | 

 

 

راه صحیح کشتن دشمن است. با مهربانی می توانید چنان او را عوض کنید که دیگر نتواند دشمن باشد٬ در این صورت او کشته شده است.

                                                                                          آلاین

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 5 AM  توسط زیبا  | 

 

 

هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

                                                                 گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11 PM  توسط زیبا  | 

تا حالا شده به خاطر چیزی ، کسی یا حتی بعضی وقت ها بی خودی بترسی ؟ ترسی که انگار تمام وجودت را می گیرد و مثل خوره به جانت می افتد؟ که شاید اگر زیاد طول کشیده شده باشه دیگه باهات اجین شده و همیشه ترسی را همراه خودت داری.ترسی که آن را به اطرافیانت هم انتقال دادی و حالا آن ها هم برای تو و نگرانی هایت می ترسند.بعضی وقت ها فکر می کنی دیگر هیچ کاری نمی توانی بکنی و احساس ترس و بیم تمام زندگی و فکر و حواس تو را مشغول کرده است.

راست است که می گویند ترس برادر مرگ است. چون اگر جلویش را نگیری در تمام تار و پود زندگیت رخنه می کند و چیزی از تو باقی نمی گذارد.

حس غریبی است. بودنش وحشتناک است و نبودنش هم به نوعی تو را بی خیال می کند . اما آن دیگر نه ترس که نگرانی برای آینده است و خوب.

اصلا وقتی فکر می کنی می بینی راجع به خیلی چیزها ترس داری. آینده ، کار ، زندگی و...

این ها بد نیست ولی تا وقتی که ترس زیادی به بیماری تبدیل نشود. گاهی فکر می کنم ترس برای چه ؟

وقتی ما اشرف مخلوقات هستیم و اراده آن را داریم که هر کاری را انجام دهیم دیگر ترس معنا ندارد. شاید بعضی وقت ها این خود ما هستیم که به ترس معنای بیشتری می دهیم و اجازه می دهیم در روح و روانمان نفوذ کند.

در هر حال همه چیز به خود ما بستگی دارد. ما می توانیم به زندگی خود روح ، آرامش و عشق بدهیم و یا با دست خودمان به آن گند بزنیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 6 PM  توسط زیبا  | 

خیلی وقت است از این دنیا دل کنده ام. دیگر مادیات هیچ ارزشی برایم ندارند. در این جهان که ما آدم ها از یک نقطه هم کمتر هستیم دیگر مادیات چه هستند. بعضی شب ها با همه چیز خداحافظی می کنم. با هر چه که دارم و ندارم. نه از روی ناامیدی که فکر می کنم این طوری مرگ و زندگی هر دو را یکسان پذیرا شده ام و چقدر خوب می شد که همه ما آدم ها این طور بودیم.

که می فهمیدیم شاید مژه زدن بعدی دیگر نباشیم. پس این همه حرص مال دنیا برای چیست٬ این همه جنگ٬ خشونت٬ بی حرمتی٬ نامهربانی و ...

آنقدر بدی دیده ایم و بدی کرده ایم که برایمان عادی شده است٬ دیگر باورمان نمی شود ممکن است انسانی هم با خصایل انسانی وجود داشته باشد.

امیدوارم خیلی چیزها را بفهمیم و ببینیم قبل از این که دیر شده باشد و فرصتی باقی نمانده باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 3 PM  توسط زیبا  | 

 

 

عاقل آنچه را که نمی داند نمی گوید٬ اما آنچه را که می گوید٬ می داند.

                                                                                                   ارسطو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 7 AM  توسط زیبا  | 

ما چون دو دریچه رو به روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

نه مهر فسون٬ نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

دیگر دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

                                                                              اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 7 AM  توسط زیبا  | 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و هنوز

سال هاست که در گوش من آرام آرام

رفتن گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا؟

خانه کوچک ما سیب نداشت

                                         حمیدمصدق                                                                                                           

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9 PM  توسط زیبا  | 

بسم رب

 

 

 

بعضی وقت ها فکر می کنی چقدر خوبه که به دنبال یادگیری هنری بروی که آن را دوست داری. هنری که شاید بعدها بتوانی از آن استفاده کنی و یا حتی هنری که رو به فراموشی و نابودی است . اما وقتی برای یادگیری نزد اساتید آن فن می روی، می بینی که با نهایت تاسف چیز زیادی به تو آموزش نمی دهند. نمی دانم می خواهند فوت آخر را برای خود نگه دارند یا نه فکر می کنند اگر آن را به کسی آموزش دهند دست زیاد میشود و سر خودشان بی کلاه می ماند.

در صورتی که به نظر من وقتی چیزی را بلد هستی باید آن را به دیگران هم بیاموزی. پس اگر غیر از این است برای چه چیزی را یاد می گیریم؟ که تا ابد آن را در مغزمان نگه داریم ؟ بدون هیچ گونه تبادل اطلاعات و تنها برای خودمان؟

آن وقت می گوییم هنرهای سنتی یا هر گونه دیگر آن رو به انقراض است. و انتظار داریم فرهنگ چند هزارساله ما همچنان در اوج باشد. ما حتی نمی دانیم چگونه در صدد رشد شکوفایی فرهنگ و هنرمان باشیم.

یا حتی خنده دار است که مسابقه و فراخوان تشکیل می دهند که چگونه هنرهای رو به فراموشی را بشناسیم و از نابودی آنها جلوگیری کنیم! ما حتی درست  تاریخ هنر خود را نمی شناسیم و نمی دانیم چه هنرهایی اعم از سنتی و غیره وجود دارند ، چه هستند ، در کدام مناطق وجود دارند و …

اصلا آیا واقعا دلسوزی وجود دارد؟ حتی نمی توانی جایی را پیدا کنی که واقعا دلسوزانه به تو آموزش دهد و اگر هم باشند انگشت شمارند.

د  درهر حال نمی دانم به کجا می رویم و آینده فرهنگ و هنر ما چه می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 4 PM  توسط زیبا  | 

 

 

 

مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید به دست آورید و گرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که به دست آورده اید دوست داشته باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 1 PM  توسط زیبا  | 

 

زندگی ٬ عشق ٬ فردا با توست ٬ از فکر و خیال باطل همانند نسیمی گذر کن

همانند گل باش٬ دوست داشتنی و زیبا

همانند دریا باش٬ با صلابت

و همانند یاس آرام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 3 PM  توسط زیبا  | 

با عشق به وجود آمد. تا چند وقت اصلا نمی دانستم که همراه من است ولی وقتی فهمیدم حس خیلی عجیبی داشتم که تا کسی تجربه نکند متوجه عظمت آن نمی شود. احساس می کردم شخصیت عجیبی پیدا کرده ام و رفتارم نسبت به گذشته فرق کرده است. مسئولیتی به عهده من گذاشته شده که باید به خوبی از عهده آن بر آیم و تمام وجود و روح و روانم را نثارش کنم. هر روز و هر ساعت برایش صحبت می کردم. از خودم٬ کودکی ام٬ از اینکه چقدر دوستش دارم و برایش آرزوی خوشبختی و سلامتی می کردم. برایش موسیقی می گذاشتم٬ با هم می رقصیدیم٬ می خندیدیم٬ گریه می کردیم و می خوابیدیم. ماه ها پشت هم می آمد و این احساس زیبا قوت و استحکام بیشتری درمن به وجود می آورد. احساس غریبی است وقتی موجودی از خون و رگ و ریشه ات در تو وجود داشته باشد٬ حسی که فقط یک زن آن را درک می کند و از آن بهره مند می شود. مدت زیادی به زمین گذاشتن این بار نمانده است. باری که نعمتی الهی است و باید برای حفظ و نگهداریش تمام توانم را به کار ببندم.

تا چند روز دیگر اولین بچه ام به دنیا می آید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10 PM  توسط زیبا  | 

دلت می خواهد همه آدم ها را دوست داشته باشی

چون همه آنها مثل تو یکی از بندگان او هستند

یکی دست تو را می گیرد و راهنمایت می شود

چشم های یکی٬ وقتی نگاهش می کنی چیزی جز خوبی و مهربانی نیست

چشم هایش حرف می زنند انگار

آنقدر که می توانی نگاه کنی و تا درون او بروی با نگاهت

نگاه کردن به چشم خیلی سخت است وقتی عمیق می شوی

چشم های دیگری ٬ غیر قابل نفوذ

مدام روی بر می گردانی و یواشکی نگاهش می کنی

مثل اینکه می ترسی رازت برملا شود

انگار نگاهت را خودت می دزدی

یا شاید خودت می دانی چشم هایت با چشم ها چه می کنند

دلت می خواهد خودت باشی اما شاید دلشان نخواهد که تو خود باشی

چه کسی چه می داند که تو چیستی و چه می خواهی

تو همانی که هستی و می خواهی

و او همانی است که می خواهد

اما او نمی خواهد تو همانی که می خواهی باشی

ولی خودش می خواهد همانی باشد که دوست دارد

ولی تو دوستش داری و نمی خواهی همانی باشد که تو می خواهی

چون می دانی " او " خودش می داند چه کسی باشد که می خواهد یا نخواهد

شاید باید یا نه باید شاید که حتما بخواهیم که خوب باشیم

اما نخواهیم که من همانی باشم که تو می خواهی یا تو همانی باشی که من می خواهم

دلت می خواهد دوست داشتن را با دیگران هم سهیم شوی

غیر ممکن نیست اما غیر ممکن کرده اند آن را

دوست داشتن٬ دوست داشتن است

ما آن را به شکل های مختلف در آورده ایم

تو دیگر نمی توانی هر کسی را دوست داشته باشی

حتی اگر هم بخواهی هم نمی توانی

دیگر دوستی ها تعریف شده است

یا شاید فکر کنند ساده ای بیش نیستی

همه چیز در حال طبقه بندی شدن است

حتی عواطف٬ احساسات و افکارمان

تو او را دوست داری

فقط همین

ولی او تو را به خاطر "فقط همین" دوست ندارد

شاید دوست داشتن او جنبه هایی دارد

دیگر من او را یا او من را

عاشقانه و خالصانه و آنطور که باید

دوست نداریم

اما "او" است و می داند که چه کسی همانی که می خواهد را باید دوست بدارد

اگر "او" نبود که هیچ نبود

که همین و همان و دوست داشتن نبود

"او" هست ٬ بوده و همیشه است

ما کجا هستیم

که اگر بدانیم "او" هست و می دانیم ولی غافل از بودن "او"

شاید که نه حتما آنچه را باید می دانیم

"او" خود می داند چه کند

که باز اگر "او" نبود

ما چه می کردیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10 PM  توسط زیبا  | 

آنقدر با مرگ ملموس شده ام٬ از دنیا وارسته

که دیگر از مردن٬ هیچکس٬ هیچ چیز ترسی ندارم

همه را دوست دارم

روز به روز صاف تر می شوم

نمی دانم من را چه شده

ظواهر٬ رنگ و لعاب دیگر معنایی ندارند

...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10 PM  توسط زیبا  | 

خیلی بده که آدم بعضی وقت ها در تنگنا گیر کنه و ندونه که چکار کنه

یه جوری سر دو راهی یا حتی چند راهی

انگار هم می دونه می خواد چکار کنه و هم نمی دونه

کلافه و سردرگم

هم دیگه می دونی در زندگی چی می خواهی و به دنبال چه هستی و می خواهی چکار کنی و هم ..؟

حس عجیبی است

انگار یک جا بند نیستی

انگار هم می دانی چه می خواهی و هم نمی دانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 5 AM  توسط زیبا  | 

 

گاهی اوقات خودت را خارج از دایره زندگی بگذار و به درون نگاهی بینداز٬ چقدر خنده دار  است!

همه در حال دویدن هستند٬ جفت پا زدن و ...

آیا خود می دانند چه می خواهند و چه هدفی دارند٬ هر کس اندازه ای دارد٬ بیشتر برای چیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10 PM  توسط زیبا  | 

بعضی وقت ها با خودت فکر می کنی از یک سنی که می گذری انگار یک آدم دیگه شدی یا در حال شدن کس دیگری هستی.

فکر می کنی چقدر طرز تفکراتت عوض شده و زندگی معنایی دیگر برایت پیدا کرده و حتی بعضی وقت ها معنایی عمیق تر از همسن و سال های خودت.

انگار دل بستگی هایت بیشتر می شود٬ نه به مادیات که به اطرافیانت که می دانی چقدر خوب است که آنها را داری.

حتی بعضی وقت ها فکر می کنی زندگی را جور دیگری می بینی که انگار خودت می فهمی!

خلوت خودت را دوست داری و به چیزهای کوچکی که داری دلخوشی.

شاید بعضی وقت ها بیشتر از گذشته می بخشی یا انگار می خواهی بعضی چیزها را نبینی و نشنوی تا دیگران را نرنجانی. و این شاید یکی از آن معانی باشد.

نمی دانم!

همه اینها شاید همان اقتضای سن است یا که آنقدر خوانده ای و فکر کرده ای تا الان به این حال درآمده ای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10 PM  توسط زیبا  | 

شاید مدت ها وقت لازم باشد تا وصل شوی به آنکه باید. تا آنقدر باید ببینی و بشنوی و بخوانی که بفهمی ذره ای بیش نیستی در برابر بی کرانش.

خیلی وقت است که آرام تر شدم ٬ آرام تر با زندگی ٬ عمیق تر شدم  بیشتر دوست دارم دیگران را.

دیگر از مردن اصلا وحشت ندارم که نداشتم و حالا نمی دانم فقط غریبه است٬ نمی دانم چه بگویم درباره اش. خب طبیعی است چون تجربه اش نکرده ام٬ ولی ترسی هم ندارم.

دیگر آدم ها را جور دیگری دوست دارم٬ آنقدر که باید ناراحت نمی شوم و دوستشان دارم.

دیگر هر کلامم٬ هر رفتارم و هر چه و هر چه با سپاس همراه است٬ سپاس از بود و نبود.

دیگر اشک نمی ریزم٬ یعنی مدت هاست اشکی ندارم. آنقدر که همه چیز را در خود فرو برده ام و فکر کرده ام بر آن.

اصلا برای چه کسی یا چه چیزی اشک بریزم وقتی همه چیز از اوست٬ آیا اشکی برای ریختن جایز است یا باید شاکر بود؟

اشک هایم را به چه کسی می خواهم نشان دهم ؟ که چه بگویم؟

چشم هایم٬ نگاهم اگر بخواهم خود گویای همه چیز هستند.

یا اگر هم باشد تنها برای آن است که لیاقت اشک های من را دارد.

که برای هر کسی گشودن دریچه چشم آیا جایز است؟

دیگر دلگیری ام فقط برای خودم است.

دیگر دوست دارم همه را خوشحال ببینم. همه آن هایی را که دوست دارم.

دیگر از روی هیچ سنگ قبری راه نمی روم٬ یکی از همان ها رفتگان من یا تو است.

دیگر دروغ نمی گویم.

اگر چه قبلا هم آدم دروغگویی نبودم. به قول دوست خوبی" جایی برای پنهان شدن نیست"

دیگر از هیچ کس کینه به دل ندارم.

کینه ما را از هم دور می کند. شاید در آن زمان و مکان هر دو طرف مقصر بوده اند و اصلا برای چه من؟

هر چه صاف تر بهتر

دیگر نمی دانم...

دوست دارم همه را دوست بدارم

آنقدر که همه بدی ها از میان برود.

دوست دارم بخشوده شوم و نزدیک تر با او که باید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 6 AM  توسط زیبا  | 

مهم ترین چیزها یکی اون بالا ( مغزت) و پایین تر (قلبت) است.

تنها چیزهایی که با آن ها زنده هستیم و و با آن ها بهتر می فهمیم.

بقیه چیزها در زندگی اهمیت زیادی ندارند حتی اکثر مردم.

مهم خود ما هستیم و این که چه چیزی می خواهیم.

زندگی مال ماست

شاید با راهنمایی دیگران بشود ولی مهم خود ما هستیم

چون شاید مژه ای دیگر نباشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 7 AM  توسط زیبا  | 

تو می توانی بهترین باشی در همه چیز. از چیزهای روزمره گرفته تا هر آنچه که فکرش را بکنی.در راه رفتن-در نگاه کردن-در نشست و برخاست-در صحبت کردن و الی آخر.

زندگی جاری است اما ما هم می توانیم با وجودمان آنرا بد یا خوب جلوه دهیم.در حقیقت این ما هستیم  که معنای خوب و بد را به وجود آورده ایم.

وقتی عشق-محبت-دوستی-برابری-و هزاران واژه دیگر از ما و با وجود ما شکل می گیرد و به این دنیا زیبایی می دهد چرا سعی در گسترش آن نداریم؟

هر کدام از  ما به تنهایی و با گنجینه ای که خداوند در وجودش قرار داده می تواند همانی باشد که می خواهد .

کافی است افکارمان را از هر چه پلیدی است دور کنیم و انباشته اش کنیم از زیبایی.

زندگی آنقدری نیست که فکرش را می کنیم و شاید مژه ای دیگر نباشیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 6 AM  توسط زیبا  | 

 بعضی وقت ها معجزه خود ما هستیم / منتظر چه هستی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 6 AM  توسط زیبا  | 

 

دیگر اشک نمی ریزم . یعنی مدت هاست اشکی ندارم. آنقدر که همه را در خود فرو برده ام و فکر کرده ام بر آن.اصلاً برای چه کسی یا چه چیزی اشک بریزم وقتی همه چیز از اوست. آیا اشکی برای ریختن جایز است یا باید شاکر بود؟

اشکهایم را به چه کسی می خواهم نشان دهم؟ که چه بگویم؟

چشمهایم ، نگاهم اگر بخواهم خود گویای همه چیز هستند. 

 نوشته شده در  ساعت   توسط زیبا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 6 AM  توسط زیبا  | 

 

دیگر آدم ها را جور دیگری دوست دارم، آنقدر که باید ناراحت نمی شوم و دوستشان دارم.

دوست دارم بخشوده شوم و نزدیک تر با او که باید.

دیگر هر رفتارم، هر کلامم  و هر چه و هر چه با سپاس همراه است، سپاس از بود و نبود.

دیگر از هیچ کس کینه به دل ندارم، کینه ما را از هم دور می کند.

هر چه صاف تر بهتر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 5 PM  توسط زیبا  | 

در زندگی با مشت بسته چگونه می توان به کسی دست دوستی داد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 4 PM  توسط زیبا  |