و کلامت تمام از خوبی است و عشق و دوست داشتن
خدا در تو چه به ودیعه گذاشته که انقدر خوبی
که انقدر نگاهت صاف است و زلال
وقتی تو را می بینم چقدر آرامش می گیرم
و چقدر دلم می خواهد می شد با تو هم کلام شوم
کاش می دانستی و ...
می ترسم در حسرت با تو بودن باشم تا نمی دانم کی...
آرام باش و صبور
اگر صبر است شاید تازه داری صبر داشتن را یاد می گیری که باید وقتی صبر پیشه می کنی آرامش خود را از دست ندهی٬ منتظر باشی تا صلاحت در چه باشد و در صبری که داری خشمگین نشوی و خود را بسازی.
خودت را بیش از حد عذاب نده٬ معتدل باش و صبور٬ به چیزی که دوست داری فکر کن ولی نه تا آنجا که از چیزهای دیگر دور شوی.
انگار بعضی وقت ها لازم است اصرار به دیدن دوستی داشته باشی٬ شاید در آن دیدار حرف هایی بزند که تو را تکان دهد و فکرت را بازتر.
حرف هایم ٬ اشاراتم را می فهمی اما چرا هیچ نمی گویی؟
کاش آنقدر شهامت داشتم یا در توانم بود که می گفتم تو را می خواهم
چرا غمگینم از تو...
چرا تو دائما در فکر من هستی
چرا تو و نگاه و حرف هایت در دلم مانده
...
چرا دیگر نگاه ها عاشق نیست؟
چشم ها انگار دیگر نفوذی ندارند٬ انگار که دیگر از نگاه به دل راهی نیست
و یا نگاه ها و تپش قلب ها دروغین و سطحی شده؟
اما چشم و نگاه و حرف ها حتی ساده گاهی تاثیری دارند که نمی توان درک کرد...
...
بعضی وقتها چقدر خوبه که کسی را نبینی ولی صدایش را بشنوی
کسی را که نمی دانی کیست و او هم نمی دانم ٬شاید نداند تو کیستی و شاید..
انگار ندیدن ارتباط را دوستانه تر می کند و ..
اما در همان ندیدن هم حرمت هم را نگه نمی داریم و ..
ای کاش من٬ تو و همه ما خوب باشیم و مهربان...
یعنی گذشت زمان و روزگار در خوبی و بدی آدمها تاثیر دارد؟
روز به روز که می گذرد از تعداد آدمهای خوب کم می شود؟
چقدر باید بگردی و ببینی تا خوب را پیدا کنی؟
